|
مي خواهم از تو بگويم
خدایا کفر نمی گویم پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟ مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا!!! اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی تیر اندود بگذاری و قدری ان طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای ،این سو و ان سو در روان باشد زمین و اسمان را کفر می گویی؟ نمی گویی؟ خئاوندا! اگر روزی بشر گردی زحال بندگاننت باخبر گردی پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا1 تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و انسان ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد ان کس که انسان است و از احساس سرشار است.
به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می گویم وبه اولین دلی که عاشق شد درود می فرستم . خوشا اولین خاطره ! خوشا اولین گفتگو و خوشا اولین لبخند! مدام ثانیه هارا می بینم که ازروبرویم می گذرند و پشت خیابانی گنگ گم می شوند. عمرمن کوه عظیمی از ثانیه هاست . چقدرزود رفته است روزهای با تو بودن و چقدرزود آمده است روزهای بی تو بودن . به تو سلام می کنم که روزگاری اتاق مرا ازبابونه و حرف آکندی و من درمیان کلمات تو جوانه زدم و دفترهایم ناگهان لال شدند . به تو سلام می کنم که همواره از پنجره ها و نیلوفران خوش ذوق هواداری کردی و هیچ گاه مرا درمهلکه عشق و نان تنها نگذاشتی . چقدرتیره است روزهایی که ازنام دلاویز تو تهی است .چقدرطولانی است جاده ای که گام تو را ازیاد برده است .چقدرلجوج است مدادی که نمی خواهد ازتو بنویسد .شعرهایم رازیر سایبانی کوچک گرد می آورم تا نفسهای تورا بیاموزند و جز تو مضمونی نپذیرند . چرا به من نگاه نمی کنی !چرا دستی به سروروی کلمات یتیم من نمی کشی !چرا سری به تنهایی من نمی زنی ! به تو سلام می کنم که روزگاری حرفهایم را میان آیینه قسمت می کردی . به تو سلام می کنم که عاشق سیبها بودی و برای روحهای گمشده نوحه می سرودی . دلم را به خانه تو می آورم .برایم فنجانی چای و تکه ای شعربیاور
تو مرا عاشق کردی . تو مرا دیوانه کردی . امید را به من بخشیدی هنگامی که همه آرزوهای من به نظر می رسید انگار ، دور از دسترس اند . تو مرا وادار کردی دریابم آنچه را که یک عشق کامل و ناب باید باشد . تو مرا به جایگاهی بردی بسیار رفیع و پر فراز که هرگز نمی خواهم آن را ترک کنم گاهی اوقات می اندیشم به همه آن چیز هایی که من باید بر زبان می آوردم . امیدوارم دیر نباشد . می خواهم تو را وا دارم که بفهمی حتی اگر جهان بر سر من خراب شود . می دانم که زندگی من کامل است .به خاطر اینکه تورا در بر گرفته ام در دستانم ، در تمام شب به خاطر اینکه من نمی توانم تصور کنم . زندگی را بدون تو در کنار خودم سپری کنم . در گوش من کلماتی را نجوا کردی .مرا امشب از نز دیک در بر بگیر . و هنگامی که غم مرا فرا می گیرد آری ! تنها عشق تو مرا رهایی می بخشد.
یــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپیدش پیداست مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست یــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شیفته پـــــرواز است توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است یــــكنفر هست كه یادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رود یــــكنفر هست كه یادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می روید آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمین می گوید یــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پیوسته مــرا مـــــی خواند گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میمانی...
|
About![]()
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
Home
|