تبليغاتX
چشم های بارانی

چشم های بارانی

یــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند

یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپیدش پیداست مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست

یــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شیفته پـــــرواز است توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است

یــــكنفر هست كه یادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رود

یــــكنفر هست كه یادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می روید آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمین می گوید

یــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پیوسته مــرا مـــــی خواند گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میمانی...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعتتوسط مریم | |

اشتباه شاید همین بود.... همین تو را از خودت خواستن... غافل از اینکه?ندیدن و نشنیدنِ تو?بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.... توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی.... تو هستی حتی اگر دیگر?در این دنیا نباشی.... برای باور بودنت?دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟ که هر غزلش با اسم تو شروع می شود.... پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن.... چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم? که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟ چه کسی گفته؟ من می فهمم سهراب چه می گوید?وقتی چشمهایم را می شویم? تا "وصال" را جور دیگری ببینم..... برای من?مگر بالاتر از اینکه?با عشق تو?از بدی ها پاک شوم? و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم?؟؟ من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"?نمی دهم.... وصال یعنی از تو به خدا رسیدن.... و خوشا به حال آن کسی?که پلی می شود?برای رسیدن دیگری?به خدا.... من باور کرده ام که : "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید".... من باور کرده ام که : "تو بامنی هر جا برم?....." من باور کرده ام که : تو را باید در خود جستجو کرد..... من باور کرده ام بودنت را.... من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعتتوسط مریم | |

صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودمتا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم
اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم
آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
اميد داشتم هنوز باشد
اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم
يك مشت خاطره بود
يك مشت دفتر خاطرات
يك مشت خاك...!
و آن چيزي كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !
آيا چنين بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق
اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ
انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان
آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود
هيچ نشاني از عشق نديدم
ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكيده نشده بود
و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم
بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر
و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...


+نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعتتوسط مریم | |

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ،گفتند خرافات است ،

عاشق شدم ،گفتند دروغ است ،

گریستم ،گفتند بهانه است ،

خندیدم ،گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم....

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعتتوسط مریم | |

ای کاش احساس شبنم را درک می کردی

 

 

و با دستانت احساس خواب نیلوفر را بر هم نمی زدی

 

 

کاش می دانستی رنگ برگ سبز است یا زرد

 

 

کاش می دانستی که پرنده ی وجودم به دنبال اشیانی

 

 

است به وسعت تو

 

 

کاش اتش گرم عشق می شدی و تنم را از سرمای غم

 

 

تنهایی حفظ می کردی

 

 

کاش ...اما افسوس

 

 

تو پنداشتی که من هیچم

 

 

ولی،نخواستی بدانی که هیچ هم حرف هایی برای

 

 

گفتن دارد

 

 

حرف هایی از جنس شقایق...



+نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعتتوسط مریم | |